شهید حبیب غنی پور

دو خاطره از زبانِ مادرِ شهید حبیب غنی‌پور

۰

اذان بگو

یادم می‌آید که حبیب خیلی کوچک بود و هنوز به سن تکلیف نرسیده بود. با اصرار فراوان، به همراه دیگر اعضای خانواده چهار روز از ماه رمضان را پشت‌سر هم روزه گرفت. روز پنجم به او گفتم که پسرم امروز روزه نگیر؛ روزه هنوز بر تو واجب نشده است. اما او قبول نکرد و بالاخره آن روز را هم روزه گرفت. اما بعدازظهر آن روز، ضعف بر او غلبه کرد. ساعت ۴ بعدازظهر پیش من آمد و گفت: من خیلی گرسنه‌ام. به او گفتم:
«حبیب‌ جان، باید چند ساعت دیگر هم تحمل کنی و صبر داشته باشی تا اذان بگویند.»

او گفت: «من الان پیش آقا صابری- خادم مسجد جوادالائمه(ع)- می‌روم و به او می‌گویم که همین الان اذان بگوید.»

رفته بود و به آقای صابری گفته بود که به خاطر رضای خدا همین الان اذان بگو تا من بروم افطار کنم که خیلی گرسنه‌ام.

آقای صابری هم کمی خندیده بود و سرش را گرم کرده بود که اگر کمی صبر کنی وقت اذان می‌رسد و… خلاصه او را مشغول کرده بود که گرسنگی را فراموش کند.

خانه کوچک ما

یکی از اتاق‌های خانه کوچک ما، اتاق حبیب بود. او همیشه در این اتاق مطالعه می‌کرد. وقتی از دانشگاه برمی‌گشت، بعد از مختصری استراحت به اتاقش می‌رفت و مشغول نوشتن و خواندن می‌شد. هیچ وقت یادم نمی‌آید که وقتش را تلف کرده باشد.

حبیب کتاب‌های مختلفی را مطالعه می‌کرد، اما چون بیشتر کارش مربوط به ادبیات بود، بیشتر مطالعاتش در این زمینه بود. حبیب را بیشتر با کتاب خواندن و مطالعه کردن به خاطر دارم. وقتی مهمانی جایی مثلاً خانه خواهرش- می‌رفتیم، از همان فرصت‌‌ها هم برای مطالعه کردن استفاده می‌کرد. خیلی مختصر حرف می‌زد و از زمانش استفاده می‌کرد و مشغول کار خودش می‌شد. آن‌ وقت‌ها در مسجد جواد‌الائمه(ع) خیلی فعالیت می‌کرد. اما در این میان، روز دوشنبه، روزی مشخص در زندگی حبیب بود. دوشنبه شب‌ها، همیشه دیر به خانه می‌آمد و لازم نبود که من از او بپرسم کجا بوده است. می‌دانستیم که جلسه قصه‌نویسی دارند و دوشنبه شب‌ها دیر به خانه می‌آید.

حبیب به غیر از خودش تمام بچه‌های دیگر را هم وادار به خواندن و نوشتن می‌کرد.

ارسال پاسخ

ایمیل شما نمایش داده نمی‌شود. موارد مورد نیاز علامتگذاری شده است *