یادداشت

سوادِ ادبیاتِ کودک

۰

محمدحسن حسینی

سال ۹۳ نیز داستان غربت قصه‌های کودک تکرار شد. باز همان طبق معمول‌ها. این همه نشست و همایش و فرمایش و نقد و نسیه و جایزه و جشنواره و دوباره و دوباره، ما را به سر منزلی نرساند که نرساند. دوباره بچه‌ها با دهان‌های باز معصومانه منتظر چرخش قلم‌ها نشستند تا سال بعد. باز دست والدینشان را کشیدند برای خریدن کتاب‌هایی که عجیب شبیه کتاب‌های خارجی بودند.
حیف، صد حیف، بر تلاش ارجمندان این عرصه که در کتاب‌سازی و تصویری‌گری و البته گاه در قصه‌گری طرحی نو در انداختند و تلاشی کردند! حیف!
بومی سازی و ایرانی نویسی هم بماند برای بعدها که شاید کودکان روزگار ما قد کودکی‌شان به آن روزگاران نرسد! تا به خودشان می‌آیند کودکی‌شان سوار بر اسب چوبی به تاخت از برابر چشم‌هایشان می‌گذرد و یکی دیگر جلوی غرفه‌ای یا فروشگاهی و یا بساط کتاب فروشی، پیرمردی کنار خیابان دست آن‌ها را خواهد کشید و باز قصه‌ از نو تکرار خواهد شد.
راستی این چه شور خفته‌ای است که در دور قلم‌ها می‌بینیم. راستی راستی وقتش را نداریم چند کلمه سواد ادبیات کودک بیاموزیم؟ یا نگاهی به این همه کتاب‌هایی که شتابزده از آن‌ها کپی برمی‌داریم، بیندازیم، ببینیم آن بدبخت آن طرف آبی چطور عرق‌ریزان روح کرده؟ کجا را دیده که ما ندیده‌ایم؟ یا کجا را ندیده که ما هی دو چشمی زل زده‌ایم به تاریکی‌ها و تکرارهای آن و کوتاه هم نمی‌آییم؟ قبول. سنگک و آش رشته و عصای پدر بزرگ خیلی ایرانی است و بومی و خاطره‌انگیز. خب بعدش؟ بعدش چه باید بکنیم در این آشفته‌ بازاری که در بساطش همه چیز یافت می‌شود جز قصه ماندگار کودک؟
دوک نخ ریسی بیاور یوسف مصری ببر
شهر از بازار یوسف‌های ارزان پر شده.
من که قصد کرده‌ام بنشینم و صبر پیش گیرم، دنباله کار خویش گیرم. شما را نمی‌دانم!

ارسال پاسخ

ایمیل شما نمایش داده نمی‌شود. موارد مورد نیاز علامتگذاری شده است *