یادداشت‌های یک دوست

مرگ عقاب

۰

سال‌ها بود که صدایش را از میان آن صخره‌ها می‌شنیدم، سال‌ها بود که می‌خواستم به آنجا بروم و خودش را ببینم، اما هر بار به علتی نمی‌توانستم. تا اینکه این بار رفتم. هوا گرم بود. از کشتزارها و باغ‌ها بخار بلند می‌شد و صخره‌ها را می‌پوشاند. وقتی به پای صخره‌ای که روی آن نشسته بود، رسیدم، عرق کرده بودم. در سایۂ سنگی نشستم و نگاهش کردم. عقاب بزرگی بود با منقاری برگشته و پرهایی تیره. با خونسردی به دشت نگاه می‌کرد. جز آن عقاب و من، هیچ موجود زندۂ دیگری آنجا نبود؛ شاید بود و من نمی‌دیدم. سکوت بود و صخره و آن عقاب.

نمی‌دانم چقدر آنجا نشستم. عرقم خشک شد. خستگی‌ام در رفت. اما عقاب همچنان آنجا نشسته بود؛ تنها و صبور. زندگی‌اش همیشه برایم جذاب بوده است؛ شعر کوتاهش، تنهایی و صبوری‌اش،  بلندپروازی و بی‌نیازی‌اش. مثل بعضی حیوان‌ها چاپلوس و دست‌آموز نبود. برای جای نرم و غذای گرم دُم نمی‌جنباند. آزاد و سربلند بود و از همه زیباتر مرگش بود؛ مرگی باشکوه. می‌گویند وقتی عقاب احساس می‌کند که زمان مرگش نزدیک است، پرواز می‌کند، در آسمان چرخ می‌زند، طواف می‌کند و اوج می‌گیرد؛ آخرین، بلندترین و باشکوه‌ترین پرواز زندگی‌اش را می‌کند. بالاترین نقطه، جایی‌ست که مرگ به سراغش می‌آید و او از آنجا به زمین می‌افتد.

به تخته سنگ تکیه داده بودم و نگاهش می‌کردم. ناگهان از جایی که نشسته بود، بال گشود و پرواز کرد. منقار نوک‌تیزش را باز کرد و چند بار مثل اسب شیهه کشید. صدایش در میان صخره‌ها پیچید. به‌سوی آسمان اوج گرفت. در میان غبار آبی‌رنگ گم شد. با خودم گفتم: «شاید این آخرین پروازش است!»

از جایم بلند شدم و به پای آن صخره رفتم. چقدر دلم می‌خواست به جایی که عقاب نشسته بود، می‌رفتم و از آنجا به زیر پایم نگاه می‌کردم!

ارسال پاسخ

ایمیل شما نمایش داده نمی‌شود. موارد مورد نیاز علامتگذاری شده است *