یادداشت‌های یک دوست

هنوز حبیب، هنوز باران!

۰

زندهیاد امیرحسین فردی

دوشنبه نبود که رفتی، تو. دوشنبه با هم بودیم، ما. نمی‌دانم نوبت که بود که قصه‌اش را بخواند. یادم نمانده است؛ چون حرف خیلی وقت پیش است؛ اما یادم هست که تو مثل همیشه پای سماور نشسته بودی و چای می‌ریختی. برای همین است که می‌‌گویم: دوشنبه نبود که رفتی تو. دوشنبه با هم بودیم ما. فکر می‌کنم سه‌شنبه بود که رفتی. همان سه‌شنبه‌ای که آسمانش ابری و بارانی بود. زیر رواق مسجد ایستاده بودی، به بدرقه‌ات آمدم. صورتت را بوسیدم. صورتم را بوسیدی. نگاهت کردم و خندیدم. با خنده جوابم را دادی. این‌ها همه‌اش به کنار، همه‌اش قبول؛ اما وقتی آن حرف را به من زدی، آتش گرفتم. یادت می‌آید؟ من که یادم هست. انگار هنوز من در باران ایستاده‌ام و تو می‌گویی: زیر باران نایست! خیس می‌شوید.

با همین جمله‌ات گر گرفتم و سوختم. در دلم گفتم: نگاه کن! خودش زیر باران گلوله می‌رود و آن وقت به فکر خیس شدن من است!

حبیبم! اگر ماندن در باران برای من خوب نبود، پس چرا خودت نوشته‌ای: … دوست دارم سرپناهی بر قبرم نباشد. بگذارید باران و برف بر روی سنگ قبرم ببارد که همگی رحمت است…؟

حبیبم! این روزها هوا ابری است. باز هم نم‌نم، باران می‌آید.این روزها هم کسی به من می‌گوید زیر باران نمانم؛ کسی که لبخندی ازلی بر لب دارد و هزاران خورشید از درخشش نگاهش روشن می‌شود.

حبیبم! این روزها باز هم همه هستند. دوشنبه‌ها، آن اتاقک کوچک مسجد پر می‌شود، فقط جای تو پیش ما خالی است. شاید هم جای ما پیش تو خالی باشد. التماس دعا، حبیبم! سلام ما را به بچه‌ها برسان.

ارسال پاسخ

ایمیل شما نمایش داده نمی‌شود. موارد مورد نیاز علامتگذاری شده است *