یادداشت‌های یک دوست

کتاب حبیب

۰

اسمش «حبیب» بود و فامیلی‌اش «غنی‌پور». نویسنده بود. قصه می‌نوشت. قصه‌هایش در کیهان بچه‌ها چاپ می‌شد. خوش‌اخلاق بود. موقع حرف زدن همیشه لبخند قشنگی روی لب‌هایش بود. آخرین عکسی را هم که از جبهه فرستاده، توی آن دارد می‌خندد. لابد آخرین لبخندش را تقدیم همۂ ما کرده بود.

گفتم جبهه! بله، او به جبهۂ جنگ رفت. برای اینکه دشمن به کشور ما حمله کرده بود و می‌خواست سرزمین ما را بگیرد. وقتی این وضع پیش آمد، حبیب، قلم به زمین گذاشت و دیگر روی کاغذ ننوشت، به جای قلم، تفنگ برداشت و به جنگ با دشمن رفت. او خودش به جای قهرمانان قصه‌هایش با بدی‌ها می‌جنگید. این‌چنین بود که داستان زندگی حبیب در جبهه‌ها شروع شد و آن‌قدر پیش رفت و به قدری اوج گرفت که عاقبت به شهادت رسید و به خدا پیوست. حبیب، کتاب زندگی‌اش را، که آخرین داستانش بود، با شهادت به پایان رساند و خودش دیگر هیچ‌وقت پیش ما برنگشت تا باز هم برای بچه‌ها قصه بنویسد. حالا این ما هستیم و آخرین کتاب داستان او.

داستان زندگی حبیب در اسفندماه به پایان رسید. هر سال، در چنین ماهی نویسندگان، هنرمندان و دوستان او در مسجد محل زندگی حبیب جمع می‌شوند و کتاب زندگی آن قهرمان واقعی را ورق می‌زنند و می‌خوانند. اسم این کار را گذاشته‌اند «انتخاب کتاب سال شهید حبیب غنی‌پور». جنب‌وجوشی می‌شود. خیلی‌ها می‌آیند. روزنامه‌ها، رادیو و تلویزیون گزارش تهیه می‌کنند. کتاب‌های برگزیده‌ای که به‌وسیلۂ داورها انتخاب شده‌اند، آن شب به مردم معرفی می‌شوند و نویسندگانشان از دست خانوادۂ شهدا جایزه می‌گیرند. و حبیب هم با همان لبخند قشنگش از قاب عکس به ما نگاه می‌کند. چقدر خواندنی‌ست کتاب حبیب!

ارسال پاسخ

ایمیل شما نمایش داده نمی‌شود. موارد مورد نیاز علامتگذاری شده است *